راستش این تبریک گفتن من هم اونقدر دیر شده که حالا به نظرم میآد قدری بی مزه است. اما هر چه گشتم بهانه ای و حتی واژه ای را برای شروع مجدد آن هم پس از مدت ها دوری پیدا نکردم، آن گونه که شایسته ی یکسال همدلی و همراهی شما خوانندگان عزیز باشد. هر چند بعضی مواقع یادم می ره اما بالشخصه از نصیحت کردن خوشم نمیآد و به همین خاطر پیشتر و بیشتر منتظر نصایح دلسوزانه ی دیگران هستم. در پایان فقط اس ام اسی را که برای همه ی دوستانم در آغاز سال نو فرستادم به شما عزیزان همراه نیز تقدم نموده و سالی سرشار از موفقیت ، سلامت و بهروزی را برای ایران و ایرانی در اقصی نقاط جهان و به خصوص خودتون و خانواده ی گران ارجتان از درگاه حضرت حق مسألت می نمایم.
آن همه ناز و تنعم که خزان می فرمود عاقبت در قدم باد بهار آخر شد
سال ۱۳۸۸ بر همگان مبارک
فروردین ۲۹م, ۱۳۸۸ در ۶:۲۹ ق.ظ
هفته نامه دلیران تنگستان
http://www.delt.ir
پذیرای مطالب ، آثار و عکس های خبری شما هستیم
http://delt.ir/index.php?option=com_ja_submit&Itemid=34
deliran_news@yahoo.com
اردیبهشت ۵م, ۱۳۸۸ در ۶:۴۲ ق.ظ
من از خراسان و
تو ازتبریز و
«او از ساحل بوشهر»
با شعر هامان شمع هایی خرد
بر طاق این شب های وحشت بر می افروزیم.
یعنی که در این خانه هم
چشمان بیداری
باقی است…
«م.سرشک»
اردیبهشت ۵م, ۱۳۸۸ در ۶:۴۴ ق.ظ
آغاز
در برابر بی کرانی ساکن
جنبش کوچک گلبرگ
به پروانه ئی ماننده بود
زمان با گام شتابناک بر خواست
و در سرگردانی
یله شد.
در باغستان خشک
معجزه وصل
بهاری کرد.
سراب عطشان
برکه ئی صافی شد.
و گنجشکان دست آموز بوسه
شادی را
در خشکسار باغ
به رقص در آوردند.
اینک چشمی بی دریغ
که فانوس را اشکش
شور بختی مردمی را که تنها بودم وتاریک
لبخند می زند.
آنک منم که سرگردانی هایم را همه
تا بدین قله جل جتا
پیموده ام.
آنک منم
میخ صلیب از کف دستان به دندان برکنده.
آنک منم
پا بر صلیب باژگون نهاده
با قامتی به بلندی فریاد.
در سرزمین حسرت معجزهای فرود آ مد
واین خود معجزه ئی دیگر گونه بود
فریاد کردم:
ای مسافر!
با من از زنجیریان بخت که چنان سهمناک دوست می داشتم
این مایه ستیزه چرا رفت؟
با ایشان چه می باید کرد؟
«بر ایشان مگیر!»
چنین گفت و چنین کردم.
لایه تیره فرو نشست
آبگیر کدر
صافی شد
و سنگریزه های زمزمه
در ژرفای زلال
درخشید.
دندانهای خشم
به لبخندی
زیبا شد.
رنج دیرینه
همه کینه هایش را
خندید.
پای آبله در چمنزار آفتاب
فرود آمد
بی آنکه از شب نا آشتی
داغ سیاهی بر جگر نهاده باشم.
نه!
هرگز شب را باور نکردم
چرا که
در فراسوهای دهلیزش
به امید دریچه ئی
دل بسته بودم.
شکوهی در جانم تنوره می کشد
گوئی از پاک ترین هوای کوهستان
لبالب
قدحی در کشیده ام.
در فرصت میان ستاره ها
شلنگ انداز
رقصی میکنم-
دیوانه
به تماشای من بیا!